آخرین به‌روزرسانی: ۱۴۰۵/۰۸/۱۳ ۱۲:۲۰

با انسان عصر سرسامدر تمدن متخلخل قرن

👁 6 بازدید
[شجاع‌الدین ابراهیمی] با انسان عصر سرسامدر تمدن متخلخل قرن

دیشب هم چون شب‌های یلدایی دیگر، در کوشک شیشه‌ای تنهایی‌ام نشسته بودم و در حضور فکرهای متناوبی که همیشه جمجمه‌ام را احاطه کرده‌اند...

دیشب هم چون شب‌های یلدایی دیگر، در کوشک شیشه‌ای تنهایی‌ام نشسته بودم و در حضور فکرهای متناوبی که همیشه جمجمه‌ام را احاطه کرده‌اند، به سرسام سیاهی می‌اندیشیدم که زندگی را در بسیط این قرن به تلواسه‌گاه اضطراب روح بشر تبدیل کرده است و سرنوشتی دوزخی را برای انسان معاصر تدارک دیده است.

و این تمامت نحوست تمدن متخلخلی نیست که در عصر ظهور سرگیجه‌ها، به تاریخ ترک‌خورده خاک حادث گردیده است. باید به باور رسید که خورشید پیر می‌شود و ستاره‌ها خواهند شکست و انسان در درازنای فصول ابدی بی‌هویتی به مردن ادامه خواهد داد. من این پیشگویی را برای گربه کورم که مشغول لیسیدن فنجان دل‌گرفته قهوه است و از انسانیت در حال انهدام چیزی نمی‌داند، زمزمه کردم.

باری، شکسته و خسته، برای آرامش اعصاب باید به دفتر شعرم سفر کنم تا در هوای زلال روزهای آبی گم‌شده، در بطن لحظه‌های کبیسه، بذر سبز خاطره بپاشم.

پژواک تمام قدم‌های قدیمم را از سواحل سیحون، باغ‌های انطاکیه و کوهپایه‌های سلوکیه می‌شنوم و من می‌روم، همچنان با حرکتی امواجی، به سمت خلیج رؤیاها در آن‌سوی سرزمین آرام روح. در مسیر اثیری عشق، ابرهای شیری تماشایی را می‌بینم که از فراز گلدسته سپیده عبور می‌کنند. از میان بادها و باغ‌ها می‌گذرم و با بوییدن مدام گل‌های سناور، مست از عطر آب و موسیقی نسیم و رنگ خاک، به انعکاس سبز طلوع علف‌ها می‌نگرم و با درک صریح لحظه‌های نیلوفری، در صبحی لیمویی یقین می‌کنم که هستی بوی اصیل عشق می‌دهد.

در کشتزارهای سمرقند، خوشه‌های بارور گندم سر بر شانه یکدیگر نهاده‌اند و من حس می‌کنم که رویش نارنجی کلمات در ذهنم آغاز گشته است و می‌باید وقتی که کاروان اهورایی رنگین‌کمان در پشته‌های مرمرین ابر به سفر ابدی‌اش ادامه داد، در سایه سروِ سرافرازِ سروِی بنشینم و در وقتی پاک و ملایم، شعری شکوه‌بافت را بسرایم. آنگاه از آب صاف صحاری وضو سازم و نمازی کهکشانی را در اشراقگاه خلسه و خلوص، قدقامت گویم.

احساس می‌کنم بوی نقره‌ای نور از واژه‌هایم به مشام می‌رسد و کسی که همیشه از درخت هستی سیب‌های رسالت را می‌چیند، شعرهایم را روزی با گلاب بوسه خواهد نوشت؛ کسی که هماره اندوه مرا با لبخندش شست‌وشو می‌دهد و هر هزار سال یک بار، جنیدخصلتی را در باغ‌های رنگی صدا به دیدارهای رنگارنگ مفتخر می‌کند.

او سالار ساحران فلکی است و وجودش گلی است به پاکی خورشید و می‌دانم لطایف وجودی و رموز معنوی‌اش از مستطیل ادراک انسان بیرون است. کسی که در قانون تغزلی ملکوت، برای فرشتگان آوازهای یاقوت‌وش می‌خواند و در حریق تندینه طنین دف، در دوایر عشق همیشه موزون می‌رقصد و هماره در انتهای چشمانم، درخشش زبرجدی تصویرش عبور می‌کند.

برچسب‌ها: #انسان عصر سرسامدر #عصر سرسامدر تمدن #سرسامدر تمدن متخلخل #تمدن متخلخل قرن

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفر باشید!

ارسال دیدگاه

محافظت Google reCAPTCHA v3 فعال است.

سلام! من محیا دستیار هوشمند سایت هستم.